الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
527
إحياء علوم الدين ( فارسى )
قادر نيست مگر اثرى از آثار قدرت او . پس جمال و بها و عظمت و كبريا و قهر و استيلا او راست . پس اگر صورت بندد كه قادرى براى كمال قدرت او دوست داشته شود ، پس مستحق دوستى به كمال قدرت اصلا جز او نباشد . و اما صفت تنزه از عيبها و نقصانها و تقدس از رذيلتها و خبثها و آن يكى از موجبات دوستى و مقتضيات خوبى و جمال است در صورت باطن . و پيغامبران و صدّيقان اگر چه از عيبها و خبثها منزه بودند ، كمال تقديس و تنزيه جز پادشاه يگانه ، حق قدّوس ، ذو الجلال و الاكرام را صورت نبندد . اما هر مخلوقى كه هست از نقصى و نقصها خالى نباشد ، بلكه عاجز و مخلوق و مسخر و مضطر بودن او عين عيب و نقص است ، و كمال خداى راست بس ، و غير او را كمالى نيست مگر به قدر آن چه خداى او را داده است . و در مقدور نيست كه منتهى كمال « 47 » بر غير خود انعام فرمايد ، چه كمتر درجات منتهى كمال آن است كه بندهء مسخّر ديگرى و قايم به غيرى نباشد ، و آن در حق غير او محال است . پس اوست منفرد به كمال و منزه از نقص و مقدس از عيب . و شرح وجوه تقديس و تنزيه در حق او دراز است ، و اين از اسرار علمهاى مكاشفه است . پس به ذكر آن تطويل نكنيم . پس اين [ 395 ] وصف نيز اگر كمالى و جمالى محبوب است ، حقيقت آن جز او را مطلق نيست . و كمال و تنزه غير او را مطلق نباشد ، بلكه به اضافت آن بود كه از او ناقصتر است ، چنان كه اسب را كمال است به اضافت دراز گوش ، و آدمى را كمال است به اضافت اسب . و اصل نقص همه را شامل است ، و تفاوت ايشان در درجات نقصان است . پس اكنون صاحب جمال محبوب است . و صاحب جمال مطلق نيست مگر يگانهء بىهمتا ، و فرد بى ضد ، و صمد بى منازع ، و توانگر بىحاجت ، و قادرى كه آن كند كه در مشيت او باشد ، و آن حكم فرمايد كه در ارادت او بود ، حكم او را رد كننده و قضاى او را منسوخ گردانندهاى نيست ، عالمى است كه مثقال ذرهاى در آسمانها و زمين از علم او غايب نشود ، قاهرى كه ربقهء جباران در ربقهء قدرت او است و سركشان از دايرهء قهر او پاى بيرون نتوانند نهاد ، ازليى كه وجود او را اول نيست ، و ابديى كه بقاى او را آخر نيست ، واجب الوجودي كه امكان عدم گرد حضرت او نگردد ، و قيّومى كه او به نفس خود قايم است و همهء موجودات به دو قايم ، جبار زمين و آسمان است ، و آفريدگار جماد و نبات و حيوان ، متفرد است به عزت و جبروت ، و متوحد به ملك و ملكوت ، فضل و جلال و بها و جمال و قدرت و كمال او راست ، آن كه عقلها در معرفت جلال او مدهوش ، و زبانها در صفت او خاموش ، آن كه كمال معرفت او عارفان را آن است كه به عجز از معرفت او اعتراف
--> ( 47 ) منتهى كمال ، به نهايت كمال رسيده .